لونلی


دانشکده رنگ حماقته…۰ دونه دوسش دارم….
نیوشا و رویا پایین نمیان بخاطر گرما و حراست….این کارشونو ۰ دونه دوست دارم….
تنها نشستن تو پارک عمران رو ۹۰ تا دوست دارم…
من به شدت وابسته میشم…این ویژگیمو منهای ۱۰۰ تا دوست دارم…
و اینکه فقط می‌تونم لاف بزنم که می‌تونم تنها زندگی‌ کنم…بدون هیچ دوستی‌…
این ویژگیمو اصلا دوست ندارم…
چرا نمی‌شه صداها رو نقاشی کرد؟؟؟!!!!!!!!!
نه می‌تونم پلهای پشت سرم رو بسازم…نه می‌خوام که دوباره بسازمشون….
قوی باش… با شکنجه قوی باش
من عادت ندارم دهنی کسی‌ رو بخورم…پس لطفا مواظب تفکرات خود باشید…این ویژگیمو ۵۰ تا دوست دارم…
مداد رنگیهامو که خیلی‌‌هاشون رو گم کردم)): ۱۰۰۰۰۰۰تا دوست دارم…
بی‌ معرفتی و بی‌ مرامیو سو استفاده رو منهای ۲۰۰ تا دوست دارم…
آدمای بی معرفتو تو دنیام راه نمیدم…رنیای من پر از آدمای کارتونیه… نه آدمای واقعی….

امروز۱۳ اردیبهشت  روز جهانی خنده بود…
پی‌ نوشت: گزارهٔ شمارهٔ ۳ کذب محض بود.با استناد به گزارهٔ ۵.نه!!!!!مبانی ریاضی‌ رو پاس میشم((:

D:


خوشحال و شاد و خندانم

قدر دنيا رو مي دانم
خنده کنم من

دست بزنم من

پا بکوبم من
شادانم

در دلم غمي ندارم

زيرا سلامت هست جانم
عمر ما کوتاه س

چون گل صحراست
پس بياييد شادي کنيم

بياييد با هم بخوانيم

ترانه جواني را
عمر ما کوتاه س

چون گل صحراست

پس بياييد شادي کنيم

گل بريزم من

از توي دامن بر روي خرمن

شادانم

پ.ن: اونچه نوشته ام به تمام معناااااااااااااااااا سبا ۱۸ ساله از تهران.

شب سال نو


الان آخرین شب سال ۱۳۹۰ هستش و من خیلی‌ خیلی‌ خوش حالم…

با تمام وجود می‌خوام که امسال خیلی‌ خوش بگذره…

خودمونیم پارسال چقدر کابوس بود…من که با بالشم سال تحویل خوبی داشتیم…یادمه بلند داد زدم آیدا سال تحویل شد اونم تو خواب گفت اوکی…و صدای آتیش با‌زی که از بیرونه خونه میومد.

چه حسّ فوق‌العاده‌ای دارم…

:دی

هی تو…!!!!


هی تو عمو عضله!!! تا حالا به این فکر کردی که وقتی تو تاکسی می شینی بغل دستیتو له می کنی؟

هی تو آقا پلیسه!!!! تا حالا به این فکر کردی که حافظ جان و مال و ناموس مردمی نه بلای جونشون؟؟

هی تویی که صبح با عطر دوش می گیری!!!!! تا حالا به این فکر کردی که ممکنه یکی مثه من میگرن داشته باشه از ۸ صبح تا ۱۲ شب سردرد بکشه؟؟؟

هی تو پسر حیظ دانشکده!!!! تا حالا به این فکر کردی که با نگاهت دخترا رو اذیت می کنی؟؟؟؟

هی تو استاد همه چی دون!!! تا حالا به این فکر کردی که سر کلاست هیچکس هیچی نمی فهمه؟؟؟؟؟

هی تو آدم دروغگو!!! تا حالا به این فکر کردی که چشات بدجور لوت میده؟؟؟؟؟؟

هی تو شرلوک!!!! تا حالا به این فکر کردی که نباید موهاتو می زدی؟؟؟؟؟؟؟

هی تو دسته ی عینکم!!!! تا حالا به این فکر کردی که نباید هی کج شی، حداقل تا یه هفته دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟

هی تو آدمی که هر چی عشقته قضاوت می کنی!!!! تا حالا به این فکر کردی که انسان شناسیت صفره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هی تو کریس مارتین !!!!! تا حالا به این فکر کردی که نباید خودتو خز می کردی با ریانا می خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هی تو!!!!آره تویی که داری این پستو می خونی!!!!تا حالا به این فکر کردی که چقد دوست دارم که دری وری هامو خونری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت: این متن هیچ نوع صلاحیت قانونی ندارد:))

جهان


داشتم به این فکر میکردم که دنیا چیزی نیست که ما فکر میکنیم.از دیدگاه من حتی قدرتمند ترین علوم جهان هم مسخره و به درد نخور هستند. یه زمانی عطیه میگفت حافظ وقتی میخواسته شعر بگه هیچوقت به این فکر نمیکرده که الآن باید اسلوب معادله به کار ببرم یا اینجا استعاره یا هر صنعت ادبی دیگه…اون شعرشو میگفته. خدا هم هیچوقت به این فکر نمیکرده که جهان رو با ریاضات خاصی بیآفرینه. ریاضیات چیزیه که ما آدما درست کردیم که بتونیم چیزای مضخرف و ظاهری این جهان رو بفهمیم…که اونم به قول اینیشتین: «تمام دانش ما در برابر حقیقت هستی کاملا ابتدایی و بچگانه است. و این هنوز ارزشمند ترین چیزیست که داریم.»(مقدمه کتاب» پس از نخستین سه دقیقه»)

اصن چرا جاذبه تعریف شد؟؟؟ من میخوام دافعه رو تعریف کنم.یه احمق ظاهرگرایی مثه نیوتن هر اون چیزی که به چشم دید رو بیان کرد. و ما مثه آدمای کور ازش تقلید کردیم و دری وری هاش رو ‍پذیرفتیم. تازه اسمشو انسانیت هم گذاشتیم و گفتیم فرق انسان و حیوان اینه که آدما از تجربیات انسان های قدیمی استفاده میکنن. و به قول نوشاد کلی خوشحال شدیم و ذوق کردیم که آدمیم و اشرف مخلوقات. واقعیت اینه که اساسا هر آدمی یه استنباطی از این جهان داره و ممکنه همش هم غلط باشه… و حقیقت چیز دیگری باشه که وقتی میمیریم میفهمیم و دنیا چیزی نیست که ما فکر میکنیم. درستی و نادرستی تو دنیای الآن ما،(حتی به اینکه زمان حال رو به کار ببرم هم شک دارم…چون اساسا زمانی هم وجود نداره:»زمان تنها شاخصی است که ما در نظر میگیریم تا درک بهتری از جهان داشته باشیم.»( مقاله حذف زمان در دانشمند؛ترجمه شده از نیوساینتیست)) به شدت ادغام شده.

اصن چرا ما چند نوع ماه داریم؟؟؟!!!  یه سری ماه قمری دارن یه سری شمسی دارن یه سری میلادی و…اصن معنی نداره… مگه یه دونه خورشید نیست؟؟!!! پس چرا هر کی یه چیز میگه؟؟ تازه اینکه خیام همچین تقویمی رو به دست آورده به درد نمیخوره. چون چند ساعت این وسط زیاده که مجبور میشیم هر چهار سال یه بار کبیسه داشته باشیم و بیچاره اونایی که  30 اسفند به دنیا بیان هر سال باید فقط چند ساعت از روز تولدشونو تجربه کنن.این یعنی خیام نتونسته حتی طبیعت رو به طور کامل شبیه سازی منطقی کنه.  از دیدگاه من تنها چیزهایی درسته که عموم علوم اون رو بپذیرن مثل اصل بازگشت: در عرفان : هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش. در فیزیک:اصل اینرسی و خیلی چیزای دیگه. در شیمی: اصل لوشاتولیه. حتی مغز ما هم این مدلیه:یعنی اگه بخوایم نظرمونو در مورد یه چیز عوض کنیم برامون خیلی سخته همش میخوایم حالت قبلی خودمونو حفظ کنیم اینم میشه علم پزشکی(البته شخصا چیزهای تجربی مثه شیمی و پزشکی و…رو علم محسوب نمیکنم.)

دلم نمیخواد بگم دنیامون رو به زواله ولی آدم خیلی وقتا از دست این آدما دلش میگیره.خیلی مسخره است که زندگی ما این مدلیه. مثلا من همین الان باید به پروژه ام هم فکر کنم که زودتر تحویلش بدم.که چی؟ نمره اشو بگیرم؟ نگیرم .بگیرم که پاس شم درسم تموم شه؟ خب نشه.که مقبولبت اجتماعی برام بیاره؟ نیاره. اصن خدا نخواسته ما اینجوری زندگی کنیم. (البته من واقعا نمیدونم از ما چی میخواد؟؟)

چند وقت پیش یه صحنه هایی از میوزیک ویدئو ی جدید لیدی گاگا رو میدیدم، شاید در حد 20 ثانیه بود (چون کپی رایت داشت…چقدر هم که کپی رایت در ایران رعایت میشه!!!!) بعد دیدم که یه جای تاریکیه، این داره میخونه، تو یه ماشین نشسته، بعد میاد بیرون، هی غلت میخوره رو ماشین…حرکات های مضخرف انجام میده…چیزایی که اگه به یه بچه نشون بدی که هنوز از مفاهیم چپه شده ی خوبی و بدی این دنیا خبر نداره، هر هر میخنده و میگه این کیه؟ چقد احمقه!!!حرکاتش اصن طبیعی نیست…و گذشته از اینها من دلم به شدت براش میسوووخت چون احساس میکردم که خودشم فهمیده چقدر در ارضای افکار جهانی ضعیفه چون دیگه همه ی اون رقص ها، لباسای عجیب و غریب و همه ی اونها تموم شده دیگه نمیدونه چیکار کنه ؟چی بپوشه که جدید باشه همه خوششون بیاد و چه لباس مضحکی تنش بود. به نظر من لباس آدما رو باید زیبا کنه، لباسی که انسانو آراسته نکنه لباس نیست و اینکه تن نیمه برهنه ی هیچکس زیبا نیست.یعنی زیبایی انسانی نداره (اون چیزی که میگن خدا زیباست و زیبایی ها رو دوست داره…) زیباییش حیوانیه… و این یعنی انسانیت داره تموم میشه….

پی نوشت: ووردپرس تنها ابزاریست که با آن میتوان افکار خود را بلند بلند نوشت.مرسی که تاآخرش گوش دادین.:دی


خیلی‌ ناراحتم…طوری که یک کلمه هم نمی‌تونم از این تفسیر کوفتی بخونم.من می‌خوام با آدما دوست باشم،تحویلشون بگیرم….چرا لهم می‌کنن آخه؟؟!!!!

همین چند وقت پیش برای اولین بار یکیو دیدم،به احترام دوستم توی فیسبوک ادش کردم….با اینکه اساسا عادت ندارم توی فیسبوک فعالیت خاصی‌ کنم،روی پستش کامنت گذاشتم…

و اون فکر کرد که مسخرش کردم):

دوست ندارم کسی‌ ازم ناراحتو دلخور شه…ولی‌ همه میشن…

دلم می‌خوام همه رو سگ محل کنم بره….

میخوام روابطمو با حیوانات گسترش بدم…خیلی بهترن.

پ.ن:دوس ندارم رو این پست کسی کامنت بذاره….

سندرم دی‌ ماه مضمن


 

من انسان نمیشم…دچار سندرم دی‌ ماه مضمن بودمو خبر نداشتم…امروز عینه این احمقا رفتم دانشگاه امتحان ادبیات بدم فهمیدم فردا داریم تازه ساعتمو نگا کردم دیدم ۲۵امه…پارسال دقیقا همچین اتفاقی‌ واسه امتحان شیمیم افتاد با تفاوت اینکه نرفتم امتحان بدم فک می‌کردم فرداست.(استناد به همین وبلاگ پست(اینجا)).

خلاصه با رویا الکی‌ پرسه زدیمو هیچ اتفاق خاصی‌ نیفتاد.

 

نمی دونم


نمی دونم…

نمی دونم چمه….آدمای خوب قصه سبا دارن یکی یکی میمیرن و سبا میتونه فقط برای نبودنشون گریه کنه، تنها و دلتنگشون شه و حتی نتونه بگه که چقدر دوسشون داره…و خواهش کنه که نرن و تنهاش نذارن.

دوباره دارم تنها میشم…مثه اون موقع ها که فقط من بودمو از رمان تا نمایش رادیو فرهنگ….مثه شرلوک رو صندلی لم دادن و نظاره گر زجر آدمایی که دوسشون داری بودن…چه سخت بود و من یه ابر انسان بودم…

یه ابر انسان واقعی…..سبا من …..دوباره وقتی حالم خیلی بده دارم قل میخورم از خنده…

نمی دونم کیه نمی دونم چیه که گمش کردم…تا فردا زنبورهای تنبل گوش میدم…می دونم پیدا نمیشه…

خوددزدی


25 آبان بود که گوشیمو گم کردم….وهنوز هم که 8 آذره اقدامی در راستای حل معذل(نمیدونم با کدوم زه مینویسنش.) بی موبایلی نکردم.حتی نرفتم سیم کارتو بسوزونم.نمیخوام….موبایلو دوست ندارم. میخوام تنها باشم.هیچکس نباشه.با هیچکس رابطه نداشته باشم.میخوام فیسبوکمو ببندم.آدما…آدما…جهان بدون آدمای دوروبرت چه مزه ایه؟ شاید شکلات قهوه ای که رانا بهم داد.دچار پارادوکس شدم.خیلی خوبه که من تو این دنیا و این آدما میتونم بدون موبایل زندگی کنم…نیوشا میگه که نمیتونه.

کسی ندونه کجام…کسی پیدام نکنه…من کسیو نتونم پیدا کنم…

این همه تلاش برای چیه؟!!که آخرش هم کسایی که دوسشون داری هرچی میخوان بت بگن؟!!!!خودشونو ازت بدزدن؟!!!!!!میخوام ببینم خوددزدی چه مزه ای داره؟خود دزدی عمدی….باحاله…آدم باید چیزای مختلفو تجربه کنه…هرچند که خیلی تلخ باشه و اون نمیتونه تورو به جرم دزدی بندازه زندان.ولی به بی احساسی متهم میشی ولی اجباری در کار نیست.آدما به همین اندازه ناراحت و سخت و بی احساسن.

اینقدر که حالتو به هم میزنن…

میدونم که خودمم حال خیلی ها رو به هم میزنم….

و میخوام که حالشون از من به هم بخوره…

تبعیض!!!!

آدما اشتباه میکنن؟نمیکنن؟!!!!……………….هه…ریاضی داریم.ساعت:9:32

اینرسی


«امروز عطیه اومده بود دانشگامون.از در سعید آوردمش کارتشم نگرفتن.وای روز فوق العاده ای بود.کلاس نوید رو پیچوندیم.همه جمع شده بودیم تو سایت.من و عطیه در کمال اعتماد به نفس رفتیم از جلوش رد شدیم بعد دیدم رویا(مامانم) با آقای ویالن نشستن جلو در شورا صنفی.رفتیم که به رویا عطیه رو نشون بدم.یه تیکه نوید رد شد٬عطیه لحظه آخری که از دیدرس ما خارج میشد باهاش بای بای کرد…ترکیدیم.»

وقتی داشتم متن بالا رو مینوشتم تو دفترم٬وقتی به طور نا خودآگاه از اصطلاح ترکیدیم استفاده کردم٬احساس کردم چقد دلم براش تنگ شده بود خیلی وقت بود ازش استفاده نکرده بودم.انگار که همیشه با عطیه اینا میترکیدیم.من واقعا حس خوبی  داشتم و فقط تو همون چند دقیقه ای که با عطیه تو دانشکده بودم شخصیت واقعی من نمایان بود.و اون روی جلفم تو دانشگاه رو شده بود…

نمیدونم چطوری باید خودم باشم.):

استاد و مولانا


امروز خیلی خوش گذشت کلی خندیدم….این وسط که 4 ساعت بیکارم٬امروز با عطیه حدودا 30ـ45 دقیقه فک زدیم که حوصلمون سر نره…میگفت استاد ریاضیشون شبیه ژان باتیسته…اینطوری حتما یه بار باید برم سر کلاس ریاضیشون….اگه بتونم یکی از این بدمینتون ها رو بپیچونم وقت میکنم برم.

سرکلاس ادبیات بودیم…استاد یکم از این وزن های عروض و قوانین قافیه رو گفت٬ بعد رسید به فاعل و مفاعیل این دری وریا…گفت مثلا مولانا یه بار از بازار زرگر ها رد میشده٬بعد این زرگره داشته با ریتم میزده٬یهو مولانا شروع میکنه به رقصیدنو(سما) شروع میکنه به گفتن یه غزل بر وزن اون آهنگ…بعد گفت حالا بگذریم منم که بعضی اوقات شعر میگم خیلی به وزناش باید دقت کنم.بغل دستی من یهو گفت:استاد برک میزنه…من دیگه وسط کلاس قل میخوردم…بعد داشتیم تصور میکردیم استادو با کت شلوار در حال برک زدن…

راستی امروز روز سالمندان بود…

وقتی داشتم می اومدم باد میومد٬مانتوم هی میرفت بالا.هی درستش میکردم مقنعه ام از اونور میرفت رو هوا(از هوای بادی متنفرم حتی بیشتر از آفتابی) داشتم با مانتوم حرف میزدم که وایسه سرجاش و تهدیدش میکردم٬یه خانومه از کنارم رد شد یه جور نگام کرد با یه حالت ترحم که آخی طفلکی با مانتوش حرف میزنه…باور کنید خیلی وقتا جواب میده و اشیا به حرف آدم گوش میدن…حتما امتحان کنید…

اخطار:هر کی با من زیاد دمخور شه بعد از یه مدت خل میشه.ولی هیچوقت اینونمیفهمه یوهاهاهاهاها…


آدم بعضی اوقات از کارای خودش به شدت تعجب میکنه.مثلا همین دیشب: داشتم میخوابیدم…هندسفری تو گوشم بود…داشتم این آهنگو گوش میکردم…یهو به 2:36 ثانیه که رسید٬چشام پر اشک شد٬از گوشه چشمم قل خورد رفت تو گوشم…اصلا نمیدونم چم بود…در کل خودمم علامت تعجب بودم…

لوس


اولین ارمغان امیرکبیر برای من سرماخوردگی بود.امروز که رفتم دکتر بم گفت که از کسی گرفتم.کلی به مامانم گفت که منو بفرستن برم از ایران.از موقعی که من راه نمیرفتم میرفتم مطبش.الآنم بم میگه سبا دوست من.باحاله باش راحتم.بگذریم میخواستم اصلا اینو بگم که چقدر لوسن این همکلاسیام.آخه مگه کلاس اینقدر لوس میشه….آخه مگه کلاس ریاضی هم اینقدر لوس میشه…اه اه…استاد هم که هیچی نمیگه.کم هوش واگرا داره…کلاسم که ول میکنه به امان دانشجو که دیگه هیچی…پیش دانشگاهی که بودیم یه جعفری داشتیم تو کلاس که با سوالای صد من یه غازش همش وقت کلاسو میگرفت الآن رفتم دیدم چقدر جعفری داریم تو کلاس…الکی سر این بحث میکنن که خارجیا به منفی سه میگن ماینس تری یا نگتیو تری…استاد میگه میگن ماینس یه پسره میگه من تو یه فیلم دیدم میگن نگتیو…استاد میگه فیلمتو بیار ببینم.حالا این تموم شده داره درس میده دختره گیر داده من تا ندونم اینایی که درس میدین به چه درد میخوره نمیتونم یاد بگیرم…هی استاد میگه صبر کنید میفهمید این هی گیر…همه میخندیدن…خب ریاضی همینه همش دیگه هی یه چی تعریف میکنن میرن با تعاریف قضیه میسازن بعد هی اثباتشون میکنن.همینه دیگه…همینه…آقا ریاضی همینه….شیمی نمیخونی که کاربرد داشته باشه…من نمیدونم واقعا اینو درک نمیکنن.اینا همه ناشی از لوسی مفرط و جلب توجهه…یا یه  دختره سرکلاس فیزیک میپرسه الآن اینجا باید انتگرال بگیریم؟ پ ن پ باید پشتک بارو بزنیم خب میخوای مساحت حساب کنی باید انتگرال بگیری دیگه…همین استادریاضیه یه تعریفه جدید کرد از یه علامت یه پسره گیر داده بود این چه کاریه خب از همون قدیمیا استفاده میکنیم دیگه… یه ربع داشت بحث میکرد….من جای استاد بودم میگفتم اصن دوست دارم تعریف کنم.دوست نداری نشین سرکلاس…اصلا نمیذارن درس بده بیچاره.و..از دست این لووووووووووسی

uncategorized


فردا باید برم ثبت نام.3 روز دیگه کلاسا شروع میشه…قدیما  دانشگا رو خیلی بیشتر تصور میکردم.الآن که بهش فکر میکنم میبینم هیچ احساس خاصی ندارم…احساس میکنم گند زدم به خودمو رتبم با اون انتخاب رشته ی کذاییم.به قول شیرزاد در زندگی فکر نکنم زیاد خوش بگذره.فکر نکنم کسی مثه خودم پیدا کنم که در سن 18 سالگی هنوزم کتابای رولد دال بگیره دستش و به تخیلات خودش  بخنده. اصن حوصله آدمای جدیدو ندارم…تو آدمای قدیمیش موندم چه برسه به جدیداش.آدمای لزج…راستی اینجا خیلی عوض شده خیلی وقت بود نیومده بودم.

تاوستون


داشتم فکر میکردم در مورد چی بنویسم، دیدم هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بخوام ازش بنویسم.از همه مهمتر اینه که عطیه و زهرا فعلا به اینترنت دسترسی ندارن و من اینجا مانده ام تهنای تهنااااااااااااا…من مانده ام تهنا میان سیل بیکاری هاااااااااااااا

به کجا رسیده که فیلم غرور و تعصب رو تا حالا بالای 12 بار دیدم…همه دیالوگاشو حفظ شدم دیگه…

and those are words of a gentleman?

,from the first moment I met you,your arrogance and conceit

,your selfish distain of other’s feelings

made me realize, you were the last man in the world i could ever be prevailed upon to marry

حوصله آدم سر میره و خانواده به این موضوع به شدت واقفن. خوبه تونستم از استخر رفتن در برم. راستی یاد یه روزی افتادم که سوم بودیم و عید بود و معلما تا تونسته بودن بهمون مشق داده بودن . وقتی دیگه واقعا فشار ها زیاد شده بود،من و الهام:

شعری در وصف کنکور


امروز تصمیم گرفتم در وصف کنکور یه شعر بگم.

البته به صورت تقلیدی از کریس دی برگ.

 

I watched them sail from the books below me,

‹Twas like the sea in its awful rage,

Many fall on the road to konkoor, dying on the desks;

All my life I have studied this way, worked it with my hands,

But can this konkoor send the world that I’m a good human,

Can your konkoor heal the pain and bring my best days back to me again?

Oh oh oh….

سلام کنکور


امروز کنکور دادم…صبح با بابا رفتیم حوزه.من طبقه دوم، تو راهرو، ردیف کنار دیوار و آخرین نفر بودم طوری که هیچکس هم موازی من ننشسته بود.عطیه، ذولی و زهرا طبقه بالا بودن. ولی حدیث  و فرزانه و شیوا با من بودن.مراقباش که یکسره حرف میزدن.خصوصا مردا.اسم خانوما بد در رفته… یکیشون که موازی من نشسته بود هی می اومدن در مورد کمر دردش ازش سوال میکردن .10 بار اومدم یه شکل فضایی رو تو ذهنم تصور کنم نشد. در مورد درسا باید بگم طراح ادبیات  خیلی نامردی سوال داده بود…سبک سوالاش خیلی فرق کرده بود من رو 70-80 حساب میکردم فقط آرایه و قرابت زدم. فیزیکاش هم بد سوال داده بودن سخت نبود،بد بود… بدترین امتحان فیزیک عمرمو دادم …سوالای ریاضیش خیلی باب میل من طرح شده بود خوشم اومد…شیمیش هم که کپی خارج از کشور 89 بود.

فکر میکردم دانشگاه شریف قدیمی تر از این حرفا باشه…ولی تقریبا جدید بود.عین چی توش راه رفتیم.وقتی اکیپ خودمونو با بچه های هم سن و سال خودمون مقایسه کردم درک کردم که خیلی واقعا خیلی فرق داریم…من نمیدونم کفش میپوشن تلق تلق راه میرن تو راهرو…آخر یه خانوم مهربونه جلو ما نشسته بود گفت هیــــــس.

اومدنی احساس شعف زیادی میکردم.دیگه من موندمو کتابایی که فریاد میزنن….. منو بخوووووووووووووووووووووون…. یه دور برگشتم در یک نگاه زهرا و عطی و حدیث رو تو یه زاویه دیدم و همون موقع گفتم بچه ها چقدر بزرگ شدیم…باورم نمیشه…..زهرا هم همون دقیقه گفت ااااااااااه سبا تو هم که همیشه همینو میگی…D:

90.4.1


امروز جمع بندی عربی داشتیم،با خانوم نوروزی.خیلی خوب بود…ولی حالت حزن و اندوهی بر مدرسه حاکم بود.بالاخره امروز واسه فرزانه خاطره نوشتم، زهرا هم هول هولکی نوشت. الآن که به روان نویس نگاه میکنم میبینم اینم مثه جیوه تو لوله محدب وایمیسته….خب کجا بودم؟…آهان کلاس که تعطیل شد، نمیخواستم برم خونه. رفته بودم پشت مدرسه،اونجا رو خیلی دوست داشتم. البته قبل از اینکه شمشاد هاشو بکشن و اون وسایل مسخره رو بکارن تو آسفالتش و رو دیوار پشت ساختمون دری وری نقاشی کنن.واقعا مدرسه زمون تیموری (مدیر پیشین مدرسه) یه چیز دیگه بود. چقدر با زهرا از اون درخت شاتوته میخوردیم…و قاصدک هایی که فوت میکردیم….یادش بخیر.

راستی از یکی از اونایی که از یه مدرسه دیگه اومده بودن سراغ نیلوفر، دوست دوران راهنماییمو گرفتم. اون رفت انسانی چون مدرسه ما انسانی نداره. به هم قول داده بودیم که وقتی اون دیپلمات ایران تو ایتالیا شد،(عاشق ایتالیا بود آ.ث.میلان و…) و من استاد دانشگاه MIT شدم، قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم.سیدی یه بار بهم گفت یه دانشگاه امریکایی واسه درس خوندن مثال بزنم. منم اسم دانشگاه کالیفرنیای جنوبی رو یادم رفت همینجوری گفتم MIT برگشت با لهجه ی غلیظ ترکی گفت:خانووووووووووووووم…شماره پات چنده؟… اندازه … شعور ندارن…من اون سوالو واسه عطیه پرسیده بودم.چون خودش نمیخواست بپرسه. من واقعا از فاز خارج از کشور تحصیل کردن اومدم بیرون.ولی قبل از اینکه بیام فدک این رویای زندگی من بود. و امروز آخرین روز مدرسه است و من با معدل پیش دانشگاهی 16 از فدک فارغ التحصیل شدم…دارم قل میخورم از خنده…معدل 16 ….هه هه هه MIT …

اگه بخوام منطقی به گذشته نگاه کنم باید بگم مدرسه تمام رویاهای بچگی منو ازم گرفت. بازم آزادگان. این فدک که رسما دیوانه میکنه آدمو.مدرسه ای در کمال بی نظمی…بهترین سالای زندگیمو که همه لذت میبرن از زندگیشون از دست دادم و در ازاش الآن یه داوطلب کنکورم که به رتبه زیر 6-7 هزار هم قانعه.خنده تلخ،… چقدر تلخه…

اما اگه بخوام با نگاه مثبت به قضیه نگاه کنم، روزای فوق العاده ای رو با بچه ها داشتیم. فدک هیچوقت بچه های خلاقی مثه ما رو به خودش ندیده بود و نخواهید دید…دلم میخواد بگم دلم واسه بچه ها تنگ میشه+خانوم رهنما  که الآن روسیه است امیدوارم هر جا میره خیلی خوشبخت باشه….خیلی خیلی.البته در ازای همه بی انگیزگی هام برای درس خوندن تو دانشگاه، یه رو یای بزرگ به دست آوردم.این بار نمیذارم کسی ازم بگیرتش…مگر اون کس خدا باشه…دلم نمیخواست آخرین خاطره از مدرسه رو اینقدر بد تموم کنم ولی نتونستم….به قول عطیه از این به بعد در نبود مزاحمی مثل مدرسه فدک، زندگی همونطوریه که ما میسازیمش.